تبليغاتX
گاه نوشت یک خانم معلم
گاه نوشت یک خانم معلم
نگارش در تاريخ دوشنبه 1 خرداد1391 توسط خانم معلم


لو سَلكَ الناسُ وادِیًا شُعَبًا لَسلكتُ وادِىَ رَجُل عَبَدَالله وَحدَهُ خالِصًا
 
اگر مردم به راه هاى گوناگونى روند، من به راه كسى كه خدا را خالصانه مىپرستد خواهم رفت.
 
* امام علی النقی علیه السلام


سلام بر دوستان عزیز

نمیدانم عزیزی را از دست داده اید یا نه ؟ ...

نمیدانم در این جور مواقع چه حسی داشته اید، اما در بیشتر موارد دیده ام که همه به طرقی تمایل دارند آن عزیز از دست رفته را خوشحال نمایند و با برپایی یادبودی خاطره اش را زنده نگاه دارند .

هر کسی و گروهی نیز این کار را به شكلي به زعم خویش انجام میدهد ، اما براستی بهترین هدیه برای خوشحال نمودن کسانی که ناظر و حاضرند ولی به گونه ای دور از دسترسند برای ماچه می تواند باشد  ؟

معمولا بهترین کارها ، خواندن قرآن و صدقه دادن و خیرات نمودن برای آن عزیز است .

پس بیایید برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی آن امام ِ عزیز ، 

در روز جمعه 5 خرداد 91 ، قبل از اذان ظهر ( تا آنجا که مقدور است ) یک ختم کامل قرآن را به محضر امام علی النقی علیه السلام هدیه نماییم . بلکه از این طریق شادی روح ایشان را فراهم اورده باشیم .

کسانی که تمایل دارند بسم الله.


 خراساني

 خراساني 

 سروشا

جرقه

 ماه

 یک رهگذر

 غضنفري

 پرواز

صبا

  عظيم زاده

 زهرا

 قاسمی فر

زیر یک سقف

دوست حدیث

 مظلوم مقتدر

 مظلوم مقتدر

 مظلوم مقتدر

  مظلوم مقتدر

 پيله چي

 مريم

 غضنفري

همحار

 حدیث آرزومندی

 ملكي

حدیث آرزومندی

حدیث آرزومندی

 شوكو

 س.م

 س.ک

 خانم معلم 

دومین سری ختم جمعی را شروع خواهیم نمود به فضل الهی ... 



 رائح 

جناب كاوسي

م.ا.ه

 4

 5

 6

 7

 ياسر خرم

 9

 10

 11

 12

 13

 14

 15

 16

 17

 18

 19

 20

 21

 22

 ترنج

 24

 25

 26

 27

 28

 29

 30


انتظارم برای شرکت در چنین اقدامات عملی از سوی دوستان بسیار بیشتر بود . شاید گذاشتن لوگو گوشه ی وبلاگ نشانه ای باشد اما خیلی کم خطر تر از یک اقدام عملی است . 

وقتی بعضی از دوستان کمبود وقت را مطرح میکنند یاد طفره رفتن ها و توجیه کردنهای افرادی میافتم که هنگام جنگ امام و مقتدایشان را تنها گذاشتند . 


منتظر حضور فعالتان هستم . به تمام دوستانی که میدانید اطلاع دهید . ختم اول ، بیشتر همکاران من در مدرسه هستند . شما جوانها هم بپا خیزید .

نگارش در تاريخ شنبه 30 اردیبهشت1391 توسط خانم معلم
 

از وقتی جریان این پسره ی نادان را شنیدم ، همش در ذهنم بود که نباید این نوع مطالب را اشاعه داد ، از طرفی هم فکر میکردم اگر جلوی این نوع کارها گرفته نشود ، هر کسی هر کاری دلش بخواهد انجام میدهد .

مانده بودم باید چه کرد . یکی از دوستان این مطلب  را از حجه الاسلام مرادی برایم فرستادند . دستور ایت الله مکارم هم که هست ...

 

نگارش در تاريخ جمعه 29 اردیبهشت1391 توسط خانم معلم

 


مادرم هیچگاه دروغ نگفت ، 

گفته بود می آید ...

مردی از تبار خورشید ، 

روزی می آید ... 

مادرم گفته بود ...

مادرم هیچگاه دروغ نگفت .






نگارش در تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط خانم معلم
 

باید خودت از خودت بگویی

از  روز  تولــــــــــدت  بگویی

 

سلام بر مادر ِ بی مزار ...

سلام بر دختِ پیمبر ...

سلام بر همسر ِ حیدر ...

 

 روز میلادتان است ، زبانها قاصر است از وصف ِتان که شما محبوبه ی خدا هستید ...

در این روز ِ جمعه فرزندتان مانند بسیاری از فرزندان مادر از دست داده، بر سر ِ مزارتان آمده اند ، از خدا بخواهید ظهورش را که دل ِ مادران ِ شهدا به ظهور ایشان خوش است ...

هر چه بیشتر می گذرد ، از او ، از شما ، از خدا دور و دورتر می شویم ...خانم جان به فریادمان برس ...

 

میلادتان شاید تلنگری باشد بر من و مایی که حجاب دنیا مانع دیدن ِ روی زیبایتان و درک حضورتان شده است . دعایمان کنید که سخت محتاج دعایتان هستیم ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 توسط خانم معلم

نمایشگاه کتاب که بودم رفتم غرفه ی روایت فتح ... طرح روی جلد و عنوان کتاب ، توجهم رو جلب کرد ... رفتم کتاب رو برداشتم هنوز باز نکرده بودم که فروشنده ای که اونجا ایستاده بود شروع کرد به خوندن :

گلای حضرت زهرا ،

همشون سرشار رنجن

همشون سیراب ِ جام ِ

غم کربلای پنجن

 

همه خسته همه خاکی ،

همه تشنه ی پریدن

چش به راه آسمون و

منتظر برا رسیدن

 

حتی لیلی حتی مجنون

این جوری عاشق نبودن

خیلی هاشونو میدید

هنوزم بالغ نبودن

 

بر و بچه های گردان ،

اون شبو فرصت گرفتن

دلاشونو گرفته بود و

دوباره هیئت گرفتن

به اینجا که رسید دیگه نخوند ، گفتم شعرش از شماست ؟ گفت نه ، شاعرش گفته اونایی که تو شلمچه شهید شدند خیلی هاشون گمنامند ، منم مث اونا ...

کتاب رو دیگه باز نکردم ، همون چند بیت دیگه اجازه ی تردید نمیداد ، خریدمش ... اومدم خونه و بعد نماز ، هوس کردم همونجا سر ِ سجاده بخونمش ، دیدم نوشته هر وقت دلت گرفت بخونش ، هر وقت حالی داشتی بخونش و خوندم و اشک ریختم ، روضه ایه برای خودش ...

داستان عاشقای " حضرت زهرا " سلام الله علیها ، داستان ِ عملیات کربلای پنج ، روایت عاشقی ، روایت دعوا بر سرِ سر بند یا زهرا ، داستان تشنگی ها ، داستان ِ زجر کشیدن ها ، داستان ِ بغض کردن ها ، منتظر موندن ها ، روی مین رفتن ها ، فدایی شدن ها ، آسمونی شدن ها ...

اگه نمایشگاه نرفتید ، برای خریدن این کتاب هم که شده برید ، انتشاراتش توی بابله ... خدا حفظ کنه شاعرشو ، اول کتاب میگه :" سن و سالم نذاشت جنگ رو درک کنم . این پاره نوشته ها هم همش از شنیده هاست . من متحیرم که شهدا این همه بزرگی رو از کجا یاد گرفتن ! ؟ "...

برای روزهای دلتنگی ، برای روزهایی که از این دنیا و مردمش ، از خودت  آزرده شدی ، از بی وفایی ها، فراموشی ها ، دنیا زدگی ها ... میتونی بری سراغش و بخونیش ..مخصوصا اونایی که سن شون اجازه میده اون روزها رو بیاد بیارن ، مطمئنم اونایی که بودن و جبهه رو دیدن و الان به سختی دارن زندگی رو پیش میبرن ، این کتاب یه روضه ی واقعی میشه براشون ...

آخرش دعا کرده و گفته :

خدایا !

خیلی از جوون مرد های اون روزا ، امروز یا دست ندارن یا پا ، اما بی دست و پا نبودن ، ایستادن و از اعتقادشون دفاع کردن .

موج انفجار ، بدچیزیه ! موجی ، یعنی بعضی وقتا تحمل شنیدن برخورد استکان به نعلبکی رو نداشتن . آره ، موجی اون استکان رو به سمت دیوار پرتاب میکنه و می شکنه ، سر ِ زنش داد می کشه ، دخترش با گریه از اتاق فرار میکنه ، اما به خدا بیشتر از همه خودشه که داغون میشه ،

خدایا ، تو نسبت به همه ی اینا مهربون تر از مادری و من فقط دلم گرفته برای ....

با نفهمی و دل ِ گرفته ام ، رفاقتی میگم ، تنهاشون نذار ، آمین

ا

موسسه فرهنگی هنری حدیث مهتاب

 نشانی : بابل ، چهار سوق ، طبقه ی ۳ مجتمع خاتم الانبیا تلفن  ۲۱۹۵۴۲۰- ۰۱۱۱       ۰۹۱۱۳۱۳۰۴۶۲

قالب وبلاگ