
سلام بر دوستان عزیز
نمیدانم عزیزی را از دست داده اید یا نه ؟ ...
نمیدانم در این جور مواقع چه حسی داشته اید، اما در بیشتر موارد دیده ام که همه به طرقی تمایل دارند آن عزیز از دست رفته را خوشحال نمایند و با برپایی یادبودی خاطره اش را زنده نگاه دارند .
هر کسی و گروهی نیز این کار را به شكلي به زعم خویش انجام میدهد ، اما براستی بهترین هدیه برای خوشحال نمودن کسانی که ناظر و حاضرند ولی به گونه ای دور از دسترسند برای ماچه می تواند باشد ؟
معمولا بهترین کارها ، خواندن قرآن و صدقه دادن و خیرات نمودن برای آن عزیز است .
پس بیایید برای زنده نگاه داشتن یاد و خاطره ی آن امام ِ عزیز ،
در روز جمعه 5 خرداد 91 ، قبل از اذان ظهر ( تا آنجا که مقدور است ) یک ختم کامل قرآن را به محضر امام علی النقی علیه السلام هدیه نماییم . بلکه از این طریق شادی روح ایشان را فراهم اورده باشیم .
کسانی که تمایل دارند بسم الله.
|
خراساني |
خراساني |
سروشا |
جرقه |
ماه |
یک رهگذر |
|
غضنفري |
پرواز |
صبا |
عظيم زاده |
زهرا |
قاسمی فر |
|
زیر یک سقف |
دوست حدیث |
مظلوم مقتدر |
مظلوم مقتدر |
مظلوم مقتدر |
مظلوم مقتدر |
|
پيله چي |
مريم |
غضنفري |
همحار |
حدیث آرزومندی |
ملكي |
|
حدیث آرزومندی |
حدیث آرزومندی |
شوكو |
س.م |
س.ک |
خانم معلم |
دومین سری ختم جمعی را شروع خواهیم نمود به فضل الهی ...
رائح جناب كاوسي م.ا.ه 4 5 6 7 ياسر خرم 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 ترنج 24 25 26 27 28 29 30
انتظارم برای شرکت در چنین اقدامات عملی از سوی دوستان بسیار بیشتر بود . شاید گذاشتن لوگو گوشه ی وبلاگ نشانه ای باشد اما خیلی کم خطر تر از یک اقدام عملی است .
وقتی بعضی از دوستان کمبود وقت را مطرح میکنند یاد طفره رفتن ها و توجیه کردنهای افرادی میافتم که هنگام جنگ امام و مقتدایشان را تنها گذاشتند .
منتظر حضور فعالتان هستم . به تمام دوستانی که میدانید اطلاع دهید . ختم اول ، بیشتر همکاران من در مدرسه هستند . شما جوانها هم بپا خیزید .

از وقتی جریان این پسره ی نادان را شنیدم ، همش در ذهنم بود که نباید این نوع مطالب را اشاعه داد ، از طرفی هم فکر میکردم اگر جلوی این نوع کارها گرفته نشود ، هر کسی هر کاری دلش بخواهد انجام میدهد .
مانده بودم باید چه کرد . یکی از دوستان این مطلب را از حجه الاسلام مرادی برایم فرستادند . دستور ایت الله مکارم هم که هست ...

مادرم هیچگاه دروغ نگفت ،
گفته بود می آید ...
مردی از تبار خورشید ،
روزی می آید ...
مادرم گفته بود ...
مادرم هیچگاه دروغ نگفت .
باید خودت از خودت بگویی
از روز تولــــــــــدت بگویی

سلام بر مادر ِ بی مزار ...
سلام بر دختِ پیمبر ...
سلام بر همسر ِ حیدر ...
روز میلادتان است ، زبانها قاصر است از وصف ِتان که شما محبوبه ی خدا هستید ...
در این روز ِ جمعه فرزندتان مانند بسیاری از فرزندان مادر از دست داده، بر سر ِ مزارتان آمده اند ، از خدا بخواهید ظهورش را که دل ِ مادران ِ شهدا به ظهور ایشان خوش است ...
هر چه بیشتر می گذرد ، از او ، از شما ، از خدا دور و دورتر می شویم ...خانم جان به فریادمان برس ...
میلادتان شاید تلنگری باشد بر من و مایی که حجاب دنیا مانع دیدن ِ روی زیبایتان و درک حضورتان شده است . دعایمان کنید که سخت محتاج دعایتان هستیم ...
اللهم عجل لولیک الفرج ![]()

نمایشگاه کتاب که بودم رفتم غرفه ی روایت فتح ... طرح روی جلد و عنوان کتاب ، توجهم رو جلب کرد ... رفتم کتاب رو برداشتم هنوز باز نکرده بودم که فروشنده ای که اونجا ایستاده بود شروع کرد به خوندن :
گلای حضرت زهرا ،
همشون سرشار رنجن
همشون سیراب ِ جام ِ
غم کربلای پنجن
همه خسته همه خاکی ،
همه تشنه ی پریدن
چش به راه آسمون و
منتظر برا رسیدن
حتی لیلی حتی مجنون
این جوری عاشق نبودن
خیلی هاشونو میدید
هنوزم بالغ نبودن
بر و بچه های گردان ،
اون شبو فرصت گرفتن
دلاشونو گرفته بود و
دوباره هیئت گرفتن
به اینجا که رسید دیگه نخوند ، گفتم شعرش از شماست ؟ گفت نه ، شاعرش گفته اونایی که تو شلمچه شهید شدند خیلی هاشون گمنامند ، منم مث اونا ...
کتاب رو دیگه باز نکردم ، همون چند بیت دیگه اجازه ی تردید نمیداد ، خریدمش ... اومدم خونه و بعد نماز ، هوس کردم همونجا سر ِ سجاده بخونمش ، دیدم نوشته هر وقت دلت گرفت بخونش ، هر وقت حالی داشتی بخونش و خوندم و اشک ریختم ، روضه ایه برای خودش ...
داستان عاشقای " حضرت زهرا " سلام الله علیها ، داستان ِ عملیات کربلای پنج ، روایت عاشقی ، روایت دعوا بر سرِ سر بند یا زهرا ، داستان تشنگی ها ، داستان ِ زجر کشیدن ها ، داستان ِ بغض کردن ها ، منتظر موندن ها ، روی مین رفتن ها ، فدایی شدن ها ، آسمونی شدن ها ...
اگه نمایشگاه نرفتید ، برای خریدن این کتاب هم که شده برید ، انتشاراتش توی بابله ... خدا حفظ کنه شاعرشو ، اول کتاب میگه :" سن و سالم نذاشت جنگ رو درک کنم . این پاره نوشته ها هم همش از شنیده هاست . من متحیرم که شهدا این همه بزرگی رو از کجا یاد گرفتن ! ؟ "...
برای روزهای دلتنگی ، برای روزهایی که از این دنیا و مردمش ، از خودت آزرده شدی ، از بی وفایی ها، فراموشی ها ، دنیا زدگی ها ... میتونی بری سراغش و بخونیش ..مخصوصا اونایی که سن شون اجازه میده اون روزها رو بیاد بیارن ، مطمئنم اونایی که بودن و جبهه رو دیدن و الان به سختی دارن زندگی رو پیش میبرن ، این کتاب یه روضه ی واقعی میشه براشون ...
آخرش دعا کرده و گفته :
خدایا !
خیلی از جوون مرد های اون روزا ، امروز یا دست ندارن یا پا ، اما بی دست و پا نبودن ، ایستادن و از اعتقادشون دفاع کردن .
موج انفجار ، بدچیزیه ! موجی ، یعنی بعضی وقتا تحمل شنیدن برخورد استکان به نعلبکی رو نداشتن . آره ، موجی اون استکان رو به سمت دیوار پرتاب میکنه و می شکنه ، سر ِ زنش داد می کشه ، دخترش با گریه از اتاق فرار میکنه ، اما به خدا بیشتر از همه خودشه که داغون میشه ،
خدایا ، تو نسبت به همه ی اینا مهربون تر از مادری و من فقط دلم گرفته برای ....
با نفهمی و دل ِ گرفته ام ، رفاقتی میگم ، تنهاشون نذار ، آمین
ا
موسسه فرهنگی هنری حدیث مهتاب
نشانی : بابل ، چهار سوق ، طبقه ی ۳ مجتمع خاتم الانبیا تلفن ۲۱۹۵۴۲۰- ۰۱۱۱ ۰۹۱۱۳۱۳۰۴۶۲

